اخبارفرهنگ و هنر

بهرام واژه را به زخمِ تاریخ بدل کرد

بهرام بیضایی را باید نویسنده و روایتگری دانست که بر صحنه‌ی خاموشِ قرن ما، نور را نه برای روشن‌کردن چهره‌ها، که برای افشای حقیقتِ تاریخ برافروخت؛ کسی که زبان را از حد ابزار بیان فراتر برد و آن را بدل به تجربه‌ای روایت‌شناختی کرد، میدان رویارویی خونین و بی‌امان حافظه و فراموشی، جایی که انسان در میانه‌‌ی این کشمکشِ دیرپا و مرگ‌بار، معنای هویت را از نو می‌پرسد، با صدایی بریده و زخمی، همچون نجوا در بادِ سردِ تبعید. او از تبار کسانی بود که جهان را تنها روایت نمی‌کنند، بلکه درباره‌ی «چگونه گفتن» و «امکانِ روایت» پرسش می‌کنند؛ کسی که واژه را به زخمی بیدار و خون‌چکان بدل کرد، زخمی که لایه‌های روایتِ تاریخی را می‌شکافد و نشان می‌دهد که هر متن، بر مرزی باریک و خون‌آلود میان اسطوره و واقعیت گام برمی‌دارد، بر مرزِ پرتگاهی که یک سویش سکوتِ ابدی است و سوی دیگرش، فریادِ لب‌دوخته‌ی ناگفته‌ها!
زندگی و کار او، در رفت‌وآمدی همیشگی میان متن و اجرا، میان نوشتن و به‌تعویق‌ماندنِ رویارویی با صحنه، در کشاکشِ تبعید و بازگشت، میان وطنِ ازدست‌رفته و صحنه‌ای که به‌جای خاک، خانه‌اش شد اما هرگز پناهش نداد، معنای تازه‌ای به «هویت روایی» بخشید: هویتی که نه بر یک پاسخِ قطعی و پایدار، که بر مجموعه‌ای از روایت‌های متکثر و لرزان بنا می‌شود؛ روایتی که هر بار نوشته می‌شود و هر بار ممنوع، پیش از آنکه شنیده شود، بازخواست می‌شود و نمایشنامه، پیش از آنکه روی صحنه قدم بگذارد، به تبعیدی سرد و بی‌انتها می‌رود. در جهان بیضایی، هر داستان پیش از آنکه «سخن بگوید»، از خود می‌پرسد: چه کسی روایت می‌کند؟ روایت به چه چیزی پشت پا می‌زند؟ و چه چیزی را به سطح می‌آورد؟ او نه فقط نمایشگر صحنه‌ها، که وارث زخمی بود که قرن‌ها بر روح این سرزمین نشسته است: زخمی از جنس حذفِ بی‌رحمانه، تبعیدِ بی‌پایان، سانسورِ خفه‌کننده و صحنه‌هایی که پیش از آنکه چراغشان روشن شود، در تاریکیِ مطلق خاموش می‌شوند، همچون شمعی که بادِ زمانه‌ی سنگدل پیش از شعله‌ور شدن، خاموشش می‌کند و خاکسترش را به بادِ فراموشی می‌سپارد.
در آثار او از «آرش»، «اژدهاک»، «مرگ یزدگرد» تا «چهارراه»، و… تاریخ نه به شکل گزارشی خطی، بلکه همچون روندی نمایشی و خونین بازسازی می‌شود؛ قاضی و متهم، شاه و رعیت،  جای هم می‌ایستند، صداها از زوایای گوناگون بر یک حقیقت سایه می‌اندازند، حقیقت در دهانِ روایت‌ها تکه‌تکه می‌شود و چون سایه‌ای گریزان و محکوم از دهانِ شخصیت‌ها می‌گریزد؛ اسطوره به خونِ روزگار جاری می‌شود و قهرمانان، خسته و قربانیِ روایت‌های مسلط‌اند، و ما درمی‌یابیم که عدالت حکمی صادرشده نیست؛ جنبشی است میان روایت‌ها، زخمی که هر صدا همچون دستی، مرهمی یا زهری بر آن  می‌گذارد، نه حکم قطعی، بلکه زخمی همیشگی و خون‌چکان که در عمق روح می‌جوشد. یا مرهمی که فقط زنده نگه می‌دارد. او نشان داد که نمایشنامه می‌تواند آیینه‌ای شکسته و خون‌آلود باشد که وقتی در آن می‌نگری، فقط گذشته را نمی‌بینی؛ حالِ زخم‌خورده و آینده‌ی نامعلوم و تاریک نیز به چشمت می‌آید، همچون خنجری که در عمق روح فرو می‌رود و هرگز بیرون نمی‌آید. شخصیت‌های بیضایی، نه قهرمانانی پیروز، که آگاهانی معلق‌اند: میانِ خواستن و نتوانستن، میانِ میل به گفتن و محدودیت‌های روایت؛ گویی خود متن نیز در حال اندیشیدن به خویشتنِ خویش است، همچون پرندگانِ بال‌شکسته در قفسِ آهنین زمان و مکان و جبر جغرافیا، که بال می‌زنند و خون می‌ریزند و بی‌صدا می‌میرند و پس از مرگ، روایت را به هزار زبان از هزار راوی می‌شنویم و حقیقت بر دار است. بیضایی با هر نمایشنامه، با هر جمله و هر پرسشِ، نشان داد که واژه، نه زخمی برای درد، بلکه نشانی برای به‌یادآوردن است، واژه را همچون آینه‌ای شکسته به دست مخاطب می‌داد تا بداند روایت، همیشه تنها یک تصویر نیست؛ مجموعه‌ای از انعکاس‌های خونین است. در جهانِ او، امید، آرام و مقاوم اما شکننده همچون چراغی کم‌سو و لرزان در انتهای سالنی خاموش و یخ‌زده است که هر لحظه ممکن است خاموش شود و هنر، در نگاهش، نه مرهمی آرام‌بخش، که فرایندی بیدارکننده و سوزان است؛ بیدارکننده‌ی حافظه، روایت، و امکان اندیشیدن به خویشتن،
بیضایی در سینما نیز همین منطق روایی و جهانِ ذهنیِ پر از سایه را ادامه داد: در «غریبه و مه»، «چریکه تارا»، «باشو، غریبه‌ی کوچک»، «سگ‌کُشی» و «وقتی همه خوابیم»، تصویر بدل می‌شود به بستری برای تداوم اسطوره در زندگی روزمره؛ اسطوره، کودکِ گریان و تنها می‌شود؛ جنگ، سایه‌ای سنگین و خفه بر زبان می‌افکند، کودک، زن، مسافر و قهرمانِ خسته، در قاب‌های او استعاره‌هایی تلخ از انسانِ جست‌وجوگرند؛ انسانی که میان تکه‌تکه‌های گوناگونِ روایت حرکت می‌کند، زیر بارِ تاریخِ خردکننده با زبانِ ناتمامِ خویش دست‌وپا می‌زند و می‌کوشد جایگاه خود را در داستانی که در آن زیست می‌کند، بیابد، اما اغلب در تردیدی ابدی معلق می‌ماند. سینمای بیضایی نه بازنمایی صرفِ حادثه و نه سرگرمی، که کاوشی در امکانِ دیدن و شنیدن است؛ تأملی دردناک و خونین درباره اینکه چگونه تصویر نیز می‌تواند حاملِ پرسش باشد، و اندیشه می‌تواند داغی سوزان و ابدی باشد که بر پیشانیِ تاریخ می‌نشیند و برای گفتنِ ساده‌ترین حقیقت نیز باید بجنگد و خونِ دل بخورد.
اما شاید یکی از ساحت‌های تلخ و پرسوز و تأمل‌برانگیز در کارنامه‌‌ی او و بزرگ‌ترین سوگ‌نمایشِ بیضایی، آن بخش از آثار و طرح‌هایی است که در جهان متن باقی ماندند و مجال اجرا یا تصویر نیافتند: این «متونِ نازیسته بر صحنه»، آن انباشته‌‌های خاموش و خاک‌گرفته، آن دفترهای پُر از طرح‌ها و فیلمنامه‌ها که هرگز به نورِ صحنه و پرده نرسیدند، نه به‌عنوان فقدانی بیرونی، که به‌مثابه لایه‌ای دیگر از جهان روایی بیضایی قابل خواندن‌اند: جهانِ روایت‌هایی که همواره در وضعیتِ تعلیقِ مرگ‌بارند؛ میانِ نوشتن و به میدان آمدن، در زهدانِ تاریکیِ مطلق مرده‌اند. این تعلیق، خود، بخشی از فلسفه‌ی روایت در آثار اوست؛ یادآوری اینکه هر متنی، علاوه بر آنچه اجرا می‌شود، بخشی ناپیدا و ناتمام نیز دارد، بخشی که در بایگانی‌های سرد، خاک می‌خورد و بغضِ فروخورده و خونینِ تاریخِ معاصر می‌شود: فرهنگی که به حذفِ بی‌رحم و تأخیرِ مرگبار خو کرده، فرهنگی که توانِ دیدنِ بزرگ‌ترین فرزندان خود را ندارد و صدایشان را به سکوتی گورستان‌مانند می‌سپارد، همچون خودکشیِ تدریجی و خونینِ یک ملت. از فردوسی تا بیضایی، از فردوسیِ بزرگ تا بیضاییِ بزرگ! این سرنوشتِ محتومِ ابدی در این خاک نخبه‌کُش بوده است.
اما چه تلخ و پرسوز که فراموشی، وحشیانه‌ترین خشونت است و فرهنگ ما بخشی  بزرگ از خویشتن را از حافظه‌ی خویش حذف می‌کند.
بهرام بیضایی رفت؛ اما پرسش‌هایی که در آثارش کاشته شد، همچنان در صحنه‌ها و صفحه‌ها زنده‌اند، بر صحنه‌ی مرگ‌زای و سوگوارِ روزگارِ ما ایستاده‌اند و همچون ارواحِ سرگردان، گاه نجوا و گاه فریاد می‌کنند:
«چه کسی روایت می‌کند؟»
«کدام روایت، حقیقت را افشا می‌کند؟»
«چه کسی اجازه‌ی شنیدن دارد؟»
«کدام راوی در صحنه خاموش ماند و در خاکِ سرد شد؟»
«جای ما در این داستان کجاست؟»
و «ما در کدام نمایشِ تلخ و جانکاه، نقشِ تماشاگرِ خاموش اما گناهکار را بازی می‌کنیم، با دستانی بسته و چشمانی به ناکجا و ناجیِ دور دوخته؟»
شاید همین پرسش‌های سوزان، میراث حقیقی او باشد، میراثی که همچنان در سکوتِ سالن‌های خاموش و مرده، در صفحه‌ی نمایشنامه‌ها و در ذهنِ خوانندگان و تماشاگران، به آرامی نفسِ بریده‌بریده می‌کشد و ما را فرامی‌خواند تا دوباره، به راوی و روایت و بهرام بیندیشیم، پیش از آنکه خودمان در اعماق فراموشیِ ابدی و سیاهچالِ خاک دفن شویم.

 

دکتر محمد نجاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا